در محضر کرامت

    ... ساعتی بعد سعد با هدایای امام سجاد (علیه السلام) به نزد لطیفه وارد شد و آنچه دیده و شنیده بود را برای او با دقت و ظرافت تعریف نمود....

     

    آن روز حیاط خانه سعد، پر بود از خدمتکاران و اسباب و وسایل سفر؛ هر کس به کاری مشغول بود. همه در حال تجهیز کاروان حج بودند. یکی از افراد خانه که معلوم بود سرپرست خدمه است، با بی تابی به این طرف و آن طرف می دوید و با صدای بلند کم و کاستی ها را تذکر می داد: «از بسته های آذوقه چیزی را فراموش نکنید، همه را یک جا بگذارید، اینها شکستی هستند از سر راه بردارید، تو چرا نشسته ای؟! دیر شده کارهایت را تمام کن ...»

     سعد در حالی که بسته بزرگی را با خود حمل می کرد، پا به درون حیاط گذاشت. سرپرست خدمه دوید تا به او کمک کند: آقا! چرا خودتان را به زحمت می اندازید؟! بفرمایید ما انجام می دهیم. 

    سعد با لبخند در حالی که نفس نفس می زد گفت: «این بسته را هم به بقیه هدایای مخصوص سرورم اضافه کنید، مراقب باشید آسیب نبیند.» سرپرست اطاعت کرد و بسته را از ایشان گرفت و باز با صدای بلند مشغول امر و نهی به دیگران شد. 

    لطیفه به آرامی و با احتیاط از پله های خانه پایین آمد و نگاهی به شلوغی درون حیاط انداخت. سعد به کنار او رفت و با مهربانی گفت: امسال هم از تو می خواهم مرا حلال کنی و در نبودم از اموال و فرزندانم نگهداری نمایی. این چند ماه تو را به خدای کعبه می سپارم.

    لطیفه که از چند روز پیش به استقبال دلتنگی رفته بود، گفت: امسال هم بعد از مراسم حج به دیدار حضرت علی بن الحسین (علیه السلام) خواهی رفت؟

    برقی در چشمان سعد درخشید. معلوم بود که مدتهاست منتظر دیدار آن حضرت است. با خوشحالی گفت: بله! اگر عمری باشد و توفیق یارمان گردد، امسال هم به خدمت ایشان شرفیاب خواهیم شد. 

     نگاه لطیفه به سوی هدایایی افتاد که در گوشه حیاط برای بارگیری چیده شده بود. با حالتی سرزنشگرانه پرسید: لابد باز هم برای ایشان سوغات و هدایا فراوان می بری!؟ از این کار چه سودی عایدت می شود؟ آیا تا به حال ایشان به تو پاداشی داده اند که هر سال با مشقت این همه بار را حمل می کنی؟

     سعد با تعجب گفت: این چه صحبتی است بانو؟ ایشان پادشاه دنیا و آخرت است و آنچه مردم دارند به برکت اوست. چرا که آن حضرت خلیفه خدا و رسول مکرمش هستند. متاع ناچیز ما در پیشگاه ایشان چه ارزشی دارد؟! جز آنکه عرض ارادت ماست به محضر آن بزرگوار!

    لطیفه از شنیدن این سخنان در فکر فرو رفت و دست از سرزنش سعد برداشت. فردای آن روز کاروان حج به راه افتاد و لطیفه با اشک های پر مهر خود ایشان را بدرقه نمود. 

     

    ... سعد از حرم مطهر نبوی خارج گشت و کفش هایش را پوشید. از شوق زیارت حضرت زین العابدین (علیه السلام) سر از پا نمی شناخت. به سوی کاروانسرا رفت و سوغات و هدایای خود را برداشت و به سوی منزل آن حضرت به راه افتاد. اذن ورود گرفت و به محضر ایشان شرفیاب شد. اشکهای گرمش جلوی دیدگان مشتاقش را سد کرده بود. خود را بر پای آن جناب انداخت و یک دل سیر از دلتنگی ایشان گریست. 

    وقتی سر بر آورد، چهره زیبا و مهربان آن حضرت را دید که با عطوفتی پدرانه به رویش لبخند می زدند. سعد در خدمت آن جناب نشست و هدایای خود را تقدیم نمود. امام پذیرفتند و او را بسیار مورد تفقّد خویش قرار دادند. حضرت از او خواستند که غذا را با ایشان تناول کند. سعد هم با خوشحالی پذیرفت. 

    پس از غذا امام از خادم خویش طشت و آفتابه طلب کردند جهت شستشوی دستهای مبارکشان. سعد برخاست و آفتابه را به دست گرفت تا روی دستهای امام آب بریزد. حضرت فرمودند: تو میهمان ما هستی، چرا خود را به زحمت می اندازی؟ سعد با یک دنیا اشتیاق گفت: دوست دارم خدمتی به شما انجام دهم. 

    امام فرمودند: حال که چنین است به خدا قسم به تو نشان می دهم آنچه را که خشنودت کند و چشمانت را روشن گرداند. 

    سعد آب را روی دستهای مبارک امام ریخت تا یک سوم طشت را آب گرفت، امام فرمودند: نگاه کن در میان طشت چه می بینی؟ عرض کرد: آب است. حضرت فرمودند: دوباره نگاه کن، یاقوت سرخ است. وقتی نگاه کرد دید آبها به قدرت پروردگار یاقوت سرخ شده است.

    سپس امام فرمودند: آب بریز. سعد آب ریخت تا دو سوم طشت پر از آب شد، آنگاه امام به او فرمودند: در میان طشت چیست؟ عرض کرد: آب است. امام فرمودند: نگاه کن، زمرّد سبز است. سعد در میان طشت را نگه کرد، دید زمرّد سبز است. بار دیگر امام فرمودند: باز هم آب بریز. سعد آب را روی دستهای مبارک آن حضرت ریخت تا آنکه طشت پر شد. آنگاه امام فرمودند: در میان طشت چیست؟ عرض کرد: آب است. فرمودند: بلکه درّ سفید است. 

    سعد نگاه کرد و دید درّ سفید است و طشت از سه نوع جواهر که درّ و یاقوت و زمرّد است پر گشته. آنچه را می دید باور نمی کرد.

    امام (علیه السلام) فرمودند: ای پیرمرد! نزد ما چیزی نمی باشد که هدایای تو را جبران کند، همین جواهرات را در مقابل آن هدایا از ما بپذیر و نزد همسرت از طرف ما عذرخواهی کن که او ما را سرزنش کرده و رفتار ما را نپسندیده است. 

    سعد از خجالت سرش را به زیر انداخت و عرض کرد: ای سرور من! چه کسی گفتار همسرم را به شما خبر داده است؟ شکّی ندارم که شما از خاندان رسالت هستید.

     

    ... خادم خانه با عجله وارد شد و با هیجان و خوشحالی فریاد می زد: بانو! بانو! مژدگانی دهید؛ کاروان باز گشته است. لطیفه با عجله از حجره بیرون آمد و با خوشحالی پرسید: آمدند؟ اکنون کجا هستند؟ 

    خادم گفت: به یک فرسخی بلخ رسیده اند. چشمتان روشن بانو!

    ساعتی بعد سعد با هدایای امام سجاد (علیه السلام) به نزد لطیفه وارد شد و آنچه دیده و شنیده بود را برای او با دقت و ظرافت تعریف نمود. با دیدن هدیه امام اشکهای لطیفه جاری گشت. از سویی توجه و مهر امام بر دل او، برایش به مثابه دنیایی می ارزید و از سویی از آنچه گفته بود شرمسار بود. با چشمانی اشکبار سعد را قسم داد که در سفر آینده او را هم با خود خدمت امام (علیه السلام) ببرد. 

    دگربار موسم کوچ حاجیان فرا رسید. سعد ساز و برگ سفر را فراهم نمود و طبق وعده ای که به همسرش داده بود، او را به همراه خود برد. اما در بین راه لطیفه بیمار گشت و هر روز حالش رو به وخامت می رفت. ایام حج تمام شده بود و سعد برای زیارت حرم مطهر رسول خدا (صلی الله علیه و آله) و دیدار با امام سجاد (علیه السلام) راهی مدینه گشت. اما پیش از آنکه به مدینه برسند، لطیفه تاب و توانش را به کلی از دست داد و مجبور شدند تا در منزلی توقف نمایند. در آن منزل لطیفه به حال احتضار درآمده و از دنیا رفت. 

    سعد با چشمانی گریان و اندوهی فراوان سوار بر مرکبش شده و به سرعت به سوی امام روانه گشت. سراسیمه به خدمت آن جناب رسید و ایشان را از مرگ همسرش مطلع نمود. امام (علیه السلام) فورا برخاستند و دو رکعت نماز گزاردند و پس از آن به دعا و راز و نیاز با حق تعالی پرداختند. سپس رو به سعد نموده و فرمودند: نزد همسرت بازگرد، خداوند او را به قدرت و حکمتش زنده گردانید؛ اوست که استخوانهای خاکستر شده را دوباره روح می دهد و زنده می گرداند. 

    سعد بیدرنگ برخاست و با عجله رفت. همین که به منزلگاهش رسید، دید لطیفه صحیح و سالم نشسته و طعام می خورد! با تعجب پرسید: چگونه به دنیا بازگشتی؟ لطیفه با لبخندی شیرین گفت: بخدا قسم! فرشته مأمور مرگ به سراغ من آمد و روح مرا از بدنم خارج کرد و در اختیار گرفت، خواست که آن را بالا ببرد؛ ناگهان شخصی با این اوصاف ظاهر گشت؛

     لطیفه شروع کرد به برشمردن خصوصیات آن حضرت؛ حتی رنگ و شکل لباس ایشان را توصیف نمود. او می گفت و سعد شگفت زده و متعجب می گفت: به خدا قسم این اوصاف و ویژگیهای مولا و سرورم على بن الحسین (علیه السلام) است.

    لطیفه ادامه داد همین که عزرائیل ایشان را دید خود را روی قدمهای آن جناب انداخت و آنها را بوسه زد و عرض کرد: «سلام بر شما ای زینت عبادت کنندگان! درود بر شما ای حجت خداوند بر روی زمین!» آن حضرت سلامش را پاسخ داده و فرمودند: «ای فرشته مرگ! روح این زن را به بدنش برگردان، زیرا او قصد زیارت ما را نموده است و من از پروردگارم درخواست نمودم که او را سی سال دیگر باقی بدارد و زندگی پاکی همراه با صفا و معنویت بخاطر آمدنش به زیارت ما مرحمت فرماید.»

     آن فرشته عرض کرد: «ای ولی پروردگار! فرمانت را بر دیدگان می پذیرم و اطاعت می کنم.» سپس روح مرا به بدنم بازگردانید، و آنگاه دیدم فرشته مرگ دست امام را بوسید و از نزد من خارج شد.

     سعد با خوشحالی و شعف بسیار دست همسرش را گرفت و هر دو به راه افتادند تا خدمت امام رسیدند. آن حضرت در میان اصحاب نشسته بودند. همینکه چشم زن به جمال آن سرور افتاد خود را به آستان مبارکش انداخت و گفت: «بخدا قسم! این آقا و مولای من است. این همان آقائی است که خداوند به برکت دعای او مرا زنده گردانید.»

    آن دو باقیمانده عمر خود را تا هنگام مرگ در جوار رحمت امام به سر بردند و ایشان را رها نکردند تا از دنیا رفتند.    

     


    منبع:

    1 کتاب شریف القطره به نقل از بحارالانوار 46: 47

    جستوجوی سریع

    صفحه اصلی
    مقالات
    مقالات معرفتی
    مقالات مناسبتی
    مقالات آموزشی
    معرفی کتاب مقالات روزانه
    برگزاری مراسم مذهبی
    نیمه شعبان
    غدیر
    محرم
    فاطمیه
    رمضان
    سایر مناسبت‌ها
    ربیع الاول و ربیع الثانی
    شهادت امام حسن عسکری علیه السلام هلاکت یزید ملعون ولادت امام صادق علیه السلام ولادت حضرت رسول صلی الله علیه و آله ولادت امام حسن عسکری علیه السلام وفات حضرت معصومه سلام الله علیها
    جمادی الاول و جمادی الثانی
    ولادت حضرت زینب سلام الله علیها وفات حضرت ام البنین سلام الله علیها ولادت حضرت زهرا سلام الله علیها
    رجب
    ولادت امام محمد باقر سلام الله علیه ولادت امام جواد سلام الله علیه ولادت امیرالمومنین سلام الله علیه شهادت امام کاظم سلام الله علیه مبعث
    شعبان
    ولادت سیدالشهدا سلام الله علیه ولادت حضرت عباس سلام الله علیه ولادت امام سجاد سلام الله علیه ولادت حضرت علی اکبر سلام الله علیه
    رمضان
    وفات حضرت خدیجه سلام الله علیها ولادت امام حسن مجتبی علیه السلام شهادت حضرت علی علیه السلام
    شوال
    تخریب بقیع وفات حضرت عبدالعظیم حسنی علیه السلام شهادت امام صادق سلام الله علیه
    ذیقعده
    ولادت حضرت معصومه سلام الله علیها ولادت حضرت شاه چراغ علیه السلام ولادت امام رضا سلام الله علیه زیارت مخصوص امام رضا سلام الله علیه شهادت امام جواد سلام الله علیه
    ذیحجه
    ازدواج حضرت زهرا و امیرالمومنین سلام الله علیه شهادت امام محمد باقر سلام الله علیه عید قربان ولادت امام هادی سلام الله علیه ولادت امام کاظم علیه السلام
    محرم و صفر
    شهادت امام سجاد علیه السلام شهادت حضرت رقیه سلام الله علیها اربعین حسینی شهادت حضرت رسول صلی الله علیه و آله امام حسن سلام الله علیه شهادت امام رضا علیه السلام
    آموزش
    مدارس دکان گلها
    احسان فرهنگی
    ورود